....

ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد .

 

آرام آرام اعماق دریا را به گل نشستم .

 

بعدها گروهی کاوش را زیر آب نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند_

 

دیدند این کشتی که من باشم هزار تخته کم دارد .

 

با راه قدم ها را جمع کردند و رفتند .

 

هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت ، تنهایی ام را حتی نسیم بی سلامی هم رد نشد .

 

.... اتفاق آبی حالا دور ، تخته هایم را پس بده می خواهم دوباره غرق شوم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()